© ۱۳۸۹ . All rights reserved.

کتاب صحرای تاتارها

خیلی راه باقی‌ست؟ نه. کافی‌ست رودخانه‌ی آن پایین را بگذرانی. از آن تپه‌های سبز عبور کنی. یا نکند قبلن رسیده‌ای؟ آیا این درختان، این چمنزارها و این رودخانه‌ی سپید، همانی نیست که دنبالش می‌گشتیم؟ لحظاتی چند به نظرمان می‌آید آری و همان‌جا باید توقف کرد. بعد می‌شنویم که می‌گویند چیزهای بهتر جلوتر ست و دوباره راه خستگی ناپذیر از سر گرفته می‌شود.

[...]

اما ناگهان، تقریبن به طور غریزی، به عقب نگاه می‌کنیم و می‌بینیم که دری پشت سر قفل شده و راه بازگشت را سد کرده است. آن وقت احساس می‌کنیم که چیزی تغییر کرده است. آن وقت احساس می‌کنیم چیزی تغییر کرده است. آفتاب دیگر متوقف به نظر نمی‌آید. بلکه به سرعت تغییر جا می‌دهد. هیهات، حتی فرصت چشم دوختن به آن نیست چون به سمت مرز افق در شتاب است.[...] معلوم است که زمان می‌گذرد و راه هم می‌باید روزی به پایان برسد.

ناگهان در سنگینی را پشت سرمان می‌بندند و به سرعت برق، قفل و زنجیرش می‌کنند و دیگر فرصت بازگشت نیست. اما جووانی دروگو در این لحظه در خواب بی‌خبری‌ست و در خواب، همان‌طور که کودکان می‌خندند، لبخند می‌زند.

نظر بدهید

ایمیل شما niemals نمایش داده نخواهد شد. قسمت‌های ستاره‌دار باید حتمن پر شوند. *

*
*

شما می‌توانید از این HTML ابزارک‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>